تغییر منو
تغییر منوی شخصی
به سامانه وارد نشدید
Your IP address will be publicly visible if you make any edits.

ماده‌باوری دیالکتیکی

از ویکی‌پرولتار

ماده‌باوری دیالکتیکی دیدگاه و بینشی فلسفی و علمی برپایهٔ اصل‌هایی کلی‌‌ست که از پدیده‌های طبیعی ریشه می‌گیرند.[۱] این بینش روشی علمی‌ست که واقعیت عینی را مورد مطالعه قرار داده، از اصل‌های دیالکتیک و ماده‌باوری سرچشمه داشته و از پایه و بنیادهای نظری مارکسیسم است.[۲] ماده‌باوری دیالکتیکی نسبت به اصل‌های دیالکتیکی هگل که مارکس از آن اثر گرفته بود نیز گونه‌ای پیشرفت به شمار می‌آید. چنان‌که دیالکتیک هگل درنهایت به ایده‌باوری منحرف شد.[۳]

با اینکه مارکس و انگس این روش را به وجود آوردند، هرگز اصطلاح «ماده‌باوری دیالکتیکی» را به کار نبردند. بااین‌همه، این اصطلاح بینش فلسفی آنها را به‌خوبی خلاصه می‌کند. انگلس در پیشگفتار و فصل دوم کتاب «سوسیالیسم: آرمان‌گرایانه و علمی» آن را «ماده‌باوری نوین» می‌نامد.

چکیده‌ای بنیادی از عنصرهای ماده‌باوری دیالکتیکی، برپایهٔ کتاب «آموزش مارکسیسم» از وِین آوُ این‌چنین است:

  • ماده‌باوری دیالکتیکی ادعا می‌کند که جهان مادی بیرون از خودآگاهی انسان وجود داشته و خود خودآگاهی انسان نیز درون قلمرو جهان مادی‌ست؛
  • همه‌چیز را در جنبش مداوم می‌بیند؛
  • تضاد را پایه و اساس همهٔ جنبش‌ها، پیشرفت‌ها و تغییرها می‌داند؛
  • همه‌چیز را وابسته و وصل‌شده به یکدیگر می‌بیند، چنان‌که حتی مخالف‌ها نیز کلِ مرتبطی می‌سازند؛
  • «هرکدام/یا» را رد کرده و به‌جای آن «و/هردو» را به‌نسبت می‌بیند؛
  • کمیت، کیفیت و تغییر شکل یا ترادیسی‌شان به یکدیگر را بخشی از فرایند توسعه می‌بیند؛
  • ادعا می‌کند که هر تضاد دارای بخش‌های منفی (نابودکننده) و مثبت (نگه‌دارنده) است؛
  • بر این باور است که نتیجهٔ تضاد هم نقیض (نابودی) رابطهٔ آغازین را در خود دارد و هم نقیض آن نقیض، که رابطه‌ای نو (سنتز) در سطح متفاوتی از توسعه است؛
  • می‌فهمد رابطهٔ نویی که نتیجهٔ تضاد، آن را می‌سازد ویژگی‌هایی از رابطهٔ کهنه را درون خود نگه می‌دارد (ارتقا)؛
  • وضعیت خارجی فرایند را نقش مهم و گاه تعیین‌کننده‌ای در اینکه کدام تضاد درونی حل می‌شود می‌بیند؛
  • ادعا می‌کند که پیشرفتِ فرایند خطی رخ نداده و درواقع مارپیچی روی می‌دهد.

تاریخچه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اصطلاح دیالکتیک در یونان باستان برای تعریف هنر گفتمان به کار می‌رفت. یونانیان بر این باور بودند که در طول گفتمان یا بحثی که سرشار از ایده‌های پربار باشد، نظر هر دو سوی گفتگو دست‌خوش تغییر شده و به نتیجه‌ای نو و دارای ماهیتی والاتر خواهد انجامید. به بیانی دیگر، هنگامی که دو نفر با یکدیگر به مباحثه می‌پرداختند و هرکدام ایدهٔ خود را به گفتمان می‌آوردند (برای نمونه یکی دارای ایدهٔ «A» و دیگری دارای ایدهٔ «B» می‌بود). سپس، در جریان مباحثه به ایدهٔ نو و تازه‌ای با نام «C» ایجاد می‌شد که هر دو سوی گفتمان آن را می‌پذیرفتند: این ایدهٔ نو با کمک سنتز، یا به بیانی ساده‌تر، با کنار هم نهادن ایده‌های «A» و «B» روی می‌داد و اگر برای نمونه، شخص «B» در سکوت دربارهٔ نظر خود فکر می‌کرد این نتیجه دست‌نیافتنی می‌بود. تنها بر اثر «برخوردِ» «A» و «B» کنار یکدیگر بود که چنین دستاوردی ممکن ساخته شد. با اینکه همچنان در مرحله‌ای پایه‌ای و بسیار ابتدایی به سر می‌برد، ایدهٔ تضادهای دیالکتیکی وجود داشتند: حل کردن دو چیز که در تضاد یکدیگرند، باعث پیدایش چیز سومی می‌شود.

همچنین، یونانیان باستان دربارهٔ فلسفهٔ ماده‌باوری نظریه‌پردازی کرده بودند ولی برای آنها ماده‌باوری تا اندازه‌ای با برداشت مارکسیستی تفاوت داشته و به باوری گفته می‌شد که همه‌چیز را تشکیل‌شده از ماده‌ای خاص می‌انگاشت. برخی از فلسفه‌دانان یونانی باور داشتند که همه‌چیز از ذره‌های ریز و بسیار کوچکی درست شده‌است که با چشم غیرمسلح دیده نشده و ویژگی‌های هر شیء نیز نتیجه‌ای از ویژگی‌های هر اتم است. برای نمونه، ذره‌های روغن بزرگ و هموار بودند درحالی‌که سرکه از ذره‌های بسیار کوچک و تیزی برخوردار بود. آنها تا اندازه‌ای درست می‌پنداشتند (ما بعدها اتم‌ها را کشف کرده و از اصطلاحشان استفاده کردیم، ولی ویژگی‌های اتم‌های واقعی با آنچه یونانیان دربارهٔ چیستی آنها باور داشتند بسیار متفاوت بود)، ولی تعریف آنها از ماده‌باوری از آن فراتر نرفت.

بااین‌همه، یونانیان باستان تنها یک نمونه هستند و ایده‌باوری همچنان در فرهنگشان اثرگذار بود. برای نمونه، چنین نظریه‌ای داشتند که از جایی که همه‌چیز از ماده تشکیل شده‌است، پس خدایان نیز باید در حال زندگی روی زمین باشند. یعنی به‌جای اینکه مفهوم الهه‌ها و خدایان (که ایده‌باوری‌ست) را رد کنند، کوشیدند تا آنها را در فلسفهٔ خود بگنجانند.

از سویی دیگر، در آغاز زمانهٔ روشنگری (اواخر سدهٔ هجدهم اروپا) اشراف‌زادگانی که از زمان و افزار نیاز برای آزمایش‌های علمی برخوردار بودند علم را به‌عنوان رشته‌ای پژوهشی و با قانون‌ها و روش‌های خودش به وجود آوردند. این اشراف‌زادگان نخستین ماده‌باوران نوین بودند. بااین‌حال، از جایی که دارای دانش مورد نیاز برای فهمیدن دیالکتیک نبودند، گونه‌ای ماده‌باوری فراطبیعی یا متافیزیکی (به معنای فراتر از فیزیک، واژه‌ای که در یونانی به معنای طبیعت است) را به کار می‌بستند.

بعدها فلسفه‌دانی به نام هگل برای وصف پیشرفت ایده‌ها (اندیشه‌ها) از راه تضاد و فرایند توسعهٔ آنها به سوی روحی والا و مطلق از دیالکتیک بهره برد.[۴] پرسش بنیادین هگل چنین می‌گفت: ایده‌ها از کجا می‌آیند؟ چرا فلانی ایدهٔ اختراع چیزی، مثلاً تلفن، را دارا شد؟ چرا ما ایده‌اش را پیش‌از او نداشتیم؟ او با پاسخ به این پرسش، دیالکتیک را نسبت به دیالکتیک یونان باستان به شکل کامل‌تری رساند. بااین‌همه، دیالکتیک هگلی ایده‌باورانه بود؛ چنان‌که پاسخ او به «ایده‌ها از کجا می‌آیند؟» صرفاً چنین بود که: خدا به ما ایده‌هایمان را می‌دهد. در این زمینه، منظور از «خدا» همان خدای مسیحیت یا اسلام نیست، بلکه باید به‌عنوان مفهومی که در کوشش برای پاسخ به پرسش است فهمیده شود.

بااین‌همه، دیالکتیک هگلی به خودی خود این پاسخ را فراهم نمی‌کند: در برداشت ایده‌باورانه از تاریخ، ایده‌هایمان پیش‌از وضعیت مادی ما رخ می‌دهند. یعنی نخست ایده‌ای به سرمان زده و سپس با به کار بستن آنها دست به تغییر وضعیت مادی می‌زنیم. خود هگل نیز وجود روحِ (به آلمانی: Geist) استعلاگرانهٔ خارجی‌ای در مسیر دانستن مطلق از راه فرایند دیالکتیکی را با قاطعیت اعلام می‌دارد که هم‌زمان از وضعیتی مادی و وجودی استعلایی برخوردار است. بااین‌حال، از جایی که روح وجودی استعلایی داشته ولی از نگاه ادراکی وضعیتی مادی دارد شکافی ایجاد می‌شود؛ هیچ‌گونه پایه و اساس درونی در اینکه چه چیزی باید در قلمرو مادی دستخوش دگرگونی قرار بگیرد وجود ندارد. ازاین‌رو، بدن مادی نیز دلیل‌های نقیض خود را دارا نبوده و به‌جای آن با روح استعلایی و خارجی سازگار می‌شود که به‌خاطر شکافی که در قلمروها وجود دارد ناممکن است. چون ابزارهایی که برای ساخت نظام فکریِ مادی نیاز هستند از خود نظام فکری‌ای که می‌خواهند بسازند جایگاهی بالاتر دارند.

مارکس و انگلس ابتدا تحت تأثیر آثار هگل قرار گرفتند، اما در نهایت با درک عمیق‌تر از واقعیت و پیشرفت جامعه از طریق اعمال منطق دیالکتیکی بر واقعیت مادی، رویکرد خود را توسعه دادند. آنها دیالکتیک را به شیوه‌ای که از ریشه‌های ایده‌آلیستی آن جدا شده بود، بازگرداندند و به درستی آن را با مادی‌گرایی پیوند دادند. سوال «از کجا می‌آیند ایده‌ها؟» دیالکتیک مادی‌گرایان این است: از مغز ما، به عنوان نتیجه تعامل شیمیایی. اما مهم‌تر از آن، شرایط مادی ما است؛ واقعیتی که در آن زندگی می‌کنیم. به عنوان مثال، ما می‌دانیم که یونانیان باستان ایده‌هایی مانند ماشین بخار را تجربه کرده بودند، اما آنها این ایده‌ها را برای انقلاب صنعتی به کار نبردند و قدرت واقعی بخار تنها زمانی آشکار شد که متوجه ظرفیت‌های آن در تولید انرژی شدید. ایده‌آلیست‌ها ممکن است بگویند که این ایده از زمان یونان باستان وجود داشته است، اما عدم استفاده آنها از فناوری بخار (و محدود بودن تجارب آنها به چند آزمایش) نشان می‌دهد که شرایط مادی مهم‌تر است.

گفتن اینکه دیالکتیک مادی‌گرایی صرفاً پیشرفت منطقی در دیالکتیک هگل نیست، اشتباه است. این مکتب فکری دارای قواعد، روش‌ها و ریشه‌های خاص خود است که آن را از دیالکتیک ایده‌آلیستی هگل متمایز می‌کند. شرایط مادی و دیالکتیک هنوز به اندازه کافی پیشرفت نکرده بود تا این ایده‌ها در زمان هگل معنا پیدا کنند. این یک مشاهده دیالکتیکی است و مثال خوبی از آنچه دیالکتیک مادی است، به حساب می‌آید.

بسیاری از جنبه‌های دیالکتیک مادی‌گرایی مستقیماً از هگل گرفته شده است. اما نوآوری اصلی مارکس و انگلس در دو حوزه بود: رابطه بین کمیت و کیفیت و تغییر جهت دهنده اصلی از قلمرو مادی به روحانی یا ایده‌آلی.

قوانین دیالکتیک[ویرایش | ویرایش مبدأ]

تبدیل کمیت به کیفیت و بالعکس[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همچنین به عنوان «پیشرفت جهشی» شناخته می‌شود.

نکته مهمی که باید در نظر گرفته شود این است که پیشرفت لزوماً به معنای پیشرفت‌گرایی نیست، بلکه صرفاً تغییر را نشان می‌دهد؛ چیزی که قبلاً وجود داشت دیگر وجود ندارد و به چیز جدیدی تبدیل شده است. زمانی که یک نقطه بحرانی رسانده می‌شود، تغییر معنادار رخ می‌دهد. مثلاً، می‌بینیم که فئودالیسم با اصلاحات پارلمانی یا سلطنتی سرنگون نشد، بلکه توسط انقلاب تصمیم‌گیرنده‌ای به رهبری بورژوازی و سرمایه‌داران برکنار شد. همان چیزی را می‌توان در مورد ساده‌ای مانند آب نیز مشاهده کرد: وقتی آب گرم می‌شود، به تدریج بخار بیشتری تولید نمی‌کند؛ ابتدا هیچ بخاری تولید نمی‌کند و سپس زمانی که به یک نقطه بحرانی می‌رسد، شروع به تولید بخار می‌کند. این بدان معنی است که چیزی ممکن است سال‌ها بدون تغییر باقی بماند (مانند یک حزب کمونیست که پیشرفت کمی دارد) و سپس ناگهان شاهد جهش پیشرفت (مانند افزایش ناگهانی اعضای حزب کمونیست با تشدید تضادهای سرمایه‌داری) باشیم.

همه تغییرات دارای جنبه‌ای کمی هستند، یعنی جنبه‌ای از افزایش یا کاهش که لزوماً طبیعت آن چیزی که تغییر می‌کند را تغییر نمی‌دهد. اما تغییر کمیت، افزایش یا کاهش، نمی‌تواند به طور نامحدود ادامه یابد؛ در نهایت همیشه منجر به تغییر کیفی می‌شود.

یک مثال کلاسیک برای این امر آب است. اگر آب را گرم کنید، به طور نامحدود داغ‌تر و داغ‌تر نخواهد شد؛ در یک دمای بحرانی خاص، شروع به تبدیل شدن از حالت مایع به گاز (خشک شدن) می‌کند و تغییر کیفی از مایع به گاز را تجربه می‌کند. مثال دیگر یک طناب است که برای بلند کردن وزنی استفاده می‌شود: وزن بیشتری به طناب اضافه کنید، اما طناب نمی‌تواند وزنه‌های نامحدود بزرگی را بلند کند؛ در نهایت، نقطه بحرانی فرا می‌رسد و طناب می‌شکند. ما می‌توانیم وزن متصل به طناب را به عنوان یک کمیت اندازه‌گیری کنیم، اما تغییر کیفی در آن رخ داده است: طناب از حالت کامل به شکسته شدن.

یک جنبه بسیار مهم در اینجا وجود دارد، و آن قانون خودباوری (Autodynamism) است. تغییر در دیالکتیک از نیروهای داخلی نشأت می‌گیرد؛ اگر تغییر تحت تأثیر نیروهای خارجی باشد، دیگر دیالکتیک نیست. مثلاً، اگر سیب را به جوشنده بیندازید، تغییر شکل سیب از جامد به مایع، تغییری است که توسط نیروی خارجی اعمال شده است، نه تغییر دیالکتیکی.

وحدت و مبارزه مخالفان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

هر چیزی فقط در رابطه با چیز مخالف یا متناقض خود وجود دارد. دو طرف مخالف با هم متحد هستند زیرا به وجود یکدیگر وابسته‌اند، اما با هم مبارزه می‌کنند. این نیز به عنوان تضاد شناخته می‌شود.

مانند ماو در *درباره تضاد* توضیح داده است، تضاد زمانی رخ می‌دهد که دو چیز به طور اساسی مخالف باشند، اما یکی بدون دیگری وجود نداشته باشد. در این مورد، چیز می‌تواند هر چیزی باشد: ایده‌ها، مفاهیم، کالاها، حوزه‌های علم، اشیای ملموس...

مثال‌هایی مانند تضاد بین نظریه و عمل وجود دارد. نظریه تنها می‌تواند در رابطه با عمل با دنیای واقعی (عمل) وجود داشته باشد و عمل بدون تمرین نظریه نمی‌تواند وجود داشته باشد. نظریه بدون عمل منجر به متافیزیک و ایده‌های نامعتبر می‌شود؛ عمل بدون نظریه منجر به امپریسیسم خشن و اقدامات بی‌اثر می‌شود. بنابراین، نظریه و عمل در تضاد با هم هستند زیرا هر دو برای بازتاب یکدیگر مبارزه می‌کنند.

منفی کردن منفی[ویرایش | ویرایش مبدأ]

هنگامی که یک تضاد حل می‌شود، منفی می‌شود. اما این منفی کردن منجر به ایجاد تضاد جدیدی می‌شود که در نهایت خود را حل و فصل خواهد کرد تا دوباره تغییر رخ دهد. فرض کنید عنصر A با عنصر B در تضاد است؛ حل این تضاد، عنصر C را ایجاد می‌کند، و عنصر C در تضاد با یا عنصر D یا عنصر B قرار دارد. مثلاً، نابرابری فئودالی (A) تاریخی با بورژوازی (B) وجود داشت. به عنوان بورژوازی قدرت خود را تقویت کرد و نیروی کار طبقه کارگر (C) را به کار گرفت، این تضاد جدیدی را ایجاد کرد. حالا تضاد بین بورژوازی و طبقه کارگر است: با تقویت قدرت خود، بورژوازی در واقع سازندگان خود را آماده می‌کند تا خود را از بین ببرند، یعنی منفی کردن خود.

از آنجا که تضاد برای وجود دو طرف به هم نیاز دارد و هنگام حل شدن، طرف سوم را ایجاد می‌کند، آن طرف سوم نیز تضاد خود را ایجاد خواهد کرد، یعنی با دیالکتیک خود مقابله خواهد کرد. مثلاً، دانه شامل تضاد بالقوه تبدیل شدن به یک گیاه است (در حالی که در حال حاضر به عنوان دانه وجود دارد). وقتی تضاد حل شود، دانه شروع به جوانه زدن می‌کند. این یک (جوانه) گیاه را ایجاد می‌کند، که منفی کردن منفی است. گیاه جوانه‌زده نمی‌تواند بدون دانه وجود داشته باشد و دانه نیز نمی‌تواند بدون پتانسیل تبدیل شدن به گیاه وجود داشته باشد؛ بنابراین، آنها در تضاد هستند.

دیالکتیک مادی‌گرایی با دوگان‌گرایی متفاوت است. دیالکتیک مادی‌گرایی دنیا را به عنوان مجموعه‌ای از نیروهای متضاد می‌بیند که در هم تنیده شده‌اند و هر کدام بخش جداگانه‌ای از کل ماده هستند، مانند دو طرف سکه.

نمونه‌های دیگر:[ویرایش | ویرایش مبدأ]

سیب[ویرایش | ویرایش مبدأ]

سیب تغییری ناپذیر نیست. آن نمی‌تواند برای همیشه یک سیب باقی بماند. قبل از اینکه سیب شود، گل بود و قبل از آن یک بوته. همانطور که می‌بینیم، تغییراتی در سیب رخ داده است و همچنان خواهد رخ داد. سیب می‌رسد، سپس بعد از مدتی از درخت جدا شده و شروع به پوسیدن می‌کند، که غذای زندگی جدیدی را فراهم می‌کند. این فرایند بدون پایان نیست، حتی اگر کسی نگاه کند و بگوید "این دیگر یک سیب نیست، فقط خمیر است". سیب خود به خود ناپدید نشده است، بلکه مرحله‌ای از فرآیند در حال انجام بوده است و خود فرآیند همچنان باقی است. این دقیقاً چیزی است که متافیزیک‌گرایان مادی‌گرا نمی‌فهمند. آنها سیب را همانطور که یک سیب است مطالعه می‌کنند، بدون اینکه کل فرایند را ببینند. یک شاخه علم ممکن است به بررسی سیب بپردازد، و شاخه دیگری گل تبدیل شدن آن را مطالعه کند.

مبارزه طبقاتی[ویرایش | ویرایش مبدأ]

یکی از مثال‌های واضح تضاد، مبارزه طبقاتی است. طبقه بورژوازی (که به دنبال استخراج حداکثر ارزش از کارگران خود است) با طبقه کارگر (که می‌خواهد سهم بیشتری از سود کار خود دریافت کند) به طور اساسی مخالف است. اما هر دو برای بقای خود به هم نیاز دارند. قبل از انقلاب فرانسه، این تضاد در سطحی دیگر وجود داشت: بورژوازی و اشراف (که متشکل از طبقات حاکم قبلی بودند) با یکدیگر رقابت می‌کردند تا برتری خود را حفظ کنند. اما پس از شکست نظام قدیمی، بورژوازی به قدرت رسید و تضاد جدیدی را ایجاد کرد که این بار در آن کارگران در مرکز صحنه قرار گرفتند.

این مثال همچنین نشان‌دهنده قانون تغییر کمیت به کیفیت است. با افزایش تعداد کارگران و طبقه کارگر، آنها نمی‌توانند فقط به صورت روزانه یا هفتگی استخدام شوند (کمیت). آنها باید شرایطی را ایجاد کنند که بتواند وضعیت خود را بهبود بخشد (کیفیت). این منجر به مبارزات طبقاتی می‌شود.

تصحیح مفاهیم نادرست[ویرایش | ویرایش مبدأ]

برخی افراد فکر می‌کنند که دیالکتیک و دیالکتیک مادی‌گرایی فقط در علوم سیاسی اعمال می‌شوند، یا حتی بیشتر محدود به مارکسیسم و تنها یک روش از بسیاری از چارچوب‌های مختلف و معتبر برای دیدن جهان است.

دیالکتیک مادی‌گرایی پیشرفته‌ترین روش درک و مطالعه جهان تا کنون است زیرا از اصول علمی پیروی می‌کند، بر اساس پدیده‌های طبیعی استوار است و قادر به ارائه تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های صحیح است. این چارچوب برای درک طبیعت ماده و منطقی که جهان ما را اداره می‌کند، پایه و اساس قوی فراهم می‌کند.

دیالکتیک به دلیل وجود خود در جهان، به هر پدیده‌ای که در محیط اطراف ما وجود دارد، اعمال می‌شود و محدود به هیچ حوزه علمی یا دامنه استفاده خاصی نیست. دیالکتیک در هر ماده‌ای که ما با آن مواجه هستیم، اتفاق می‌افتد، "ماده" به معنای هر چیزی است که در جهان مادی ما وجود دارد. از آنجا که ما فقط با دنیای مادی سر و کار داریم، منطقی است که تمام پدیده‌های موجود در آن، تحت تأثیر دیالکتیک قرار بگیرند.

دیالکتیک و سازماندهی[ویرایش | ویرایش مبدأ]

تلاش‌هایی در طبقه حاکم بورژوازی وجود دارد تا فلسفه را به زبان نخبگان محدود نگه دارند. کلمات می‌توانند ترسناک به نظر برسند، و تلاش می‌شود تا این کلمات مبهم، پیچیده و نیازمند سال‌ها مطالعه برای درک معنا باشند.

فلسفه می‌تواند و باید در دسترس کارگران باشد. آن نباید فقط مخصوص طبقه حاکم باشد. نیازی نیست که ابتدا همه فلسفه مارکسیسم را بخوانید و سپس به مطالعه دیالکتیک بپردازید؛ مهم درک دیالکتیک است، و پس از آن خواندن هگل (یا هر فیلسوف دیگر) اگر علاقه‌مند باشید. این امر نیازمند تلاش انقلابیون برای تفکیک فلسفه از پیچیدگی‌های بی‌معنی و آموزش آن به شیوه‌ای ملموس و کارگری است.

دیالکتیک پایه و اساس درک منطقی و هدفمند دنیای ما، از جمله جامعه طبقه‌ای و مبارزه طبقاتی را تشکیل می‌دهد. بدون استفاده مناسب از دیالکتیک برای تحلیل شرایط مادی فعلی و اعمال آن به عمل، اثربخشی اقدامات انقلابی کاهش می‌یابد.

منبع‌ها[ویرایش | ویرایش مبدأ]

  1. فریدریش انگلس (۱۸۸۳). «دیالکتیک طبیعت».
  2. ولادیمیر لنین (۱۹۱۳). «The three sources and three component parts of Marxism» [سه منبع و سه بخش مارکس‌گرایی].
  3. کارل مارکس (۱۸۷۳). «سرمایه، جلد اول».
  4. و. آدوراتسکی (۱۹۳۴). «Dialectical materialism - the theoretical foundation of Marxism-Leninism» [ماده‌باوری دیالکتیکی، شالودهٔ نظری مارکسیسم‌لنینیسم]. صص. ۲۲ تا ۲۳.